
من همونم
من همونم كه هميشه غم و غصم بيشماره
اونيكه تنها ترينِ حتي سايه ام نداره
اين منم كه خوبيامو كِسي هرگز نشناخته
اون كه در راه رفاقت همه هستي شو باخته
هر رفيق راهي با من دو سه روزي همسفر بود
ادعاي هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
هر كي با زمزمه ي عشق دو سه روزي عاشقم شد
عشق اون باعث زجر همه دقايقم شد
اونكه عاشق بود و عمري از جدا شدن ميترسيد
همه ي هراس و ترسش به دروغش نمي ارزيد
چه اثر از اين صداقت چه ثمر از اين نجابت
وقتي قد سر سوزن به وفا نكرديم عادت
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم دی 1387ساعت 23:21  توسط فریده
|
وقتي باانگشت به كسي اشاره ميكني تا مسخرش كني
بدون ۳ تا از انگشتات به سمت خودته
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آذر 1387ساعت 22:0  توسط فریده
|

غم میون دو تا چشمون قشنگت لونه کرده
شب تو موهای سیاهت خونه کرده
دوتا چشمون سیاهت مثل شبهای منه
سیاهی های دو چشمت مثل لبهای منه
وقتی بغض از مجه هام پایین میاد بارون میشه
سیل ابر آبادیمو ویرونه کرده
وقتی با من میمونی تنهایمو باد می بره
دوتا چشمام بارون شبونه کرده
بهار از دستای من پر زد و رفت
گل یخ توی دلم جونه کرده
تو اتاقم دارم از تنهایی آتیش میگیرم
ای شکوفه توی این زمونه کرده
چی بخونم؟ جونیم رفته صدام رفته دیگه
گل یخ توی دلم جونه کرده
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:15  توسط فریده
|

زندگی کوتاهتر از آن است که به خصومت بگذرد و قلب ها گرامی تر از آنند که بشکنند. آنچه از روزگار به دست می آید با خنده نمی ماند و آنچه از دست برود با گریه جبران نمی شود. فردا خورشید طلوع خواهد کرد حتی اگر ما نباشیم.
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم تیر 1387ساعت 16:11  توسط فریده
|
چقدر براي آمدنت انتظار كشيدم
چقدر در انتظارت مردم و زنده شدم
جاده از چشمهايم به ستوه آمد و
مرا در نيمه راه تنها گذاشت
من ماندم و كوير انتظار
كويري كه حتي خاشاك خشكي هم نداشت
چقدر با چشمانم از تنهايي گفتم
اما نخواستي .... نخواستي تنهاييم را
عشقم را باور كني
حالا هر روز در همهمه شهر باز چشمانت را مي بينم
اما با قديم فرق مي كند آن نگاه هاي نازت
فرقش اين است كه حالا مي دانم كه ...
ديگر هرگز از راه كوير دلم نخواهي آمد
چزا كه از دشت زيباي عشقي با آن حلقه ي براق گذشته اي
من ديگر چگونه آرامش را بيابم
به چه اميد ... نگاهت را با چشمان باز و بسته ياد آوري كنم
اي كاش مي توا ستم بگوييم كه چه حالي دارم
كه چگونه بي تو دنيايم تمام شده
چه كسي مي داند من چه حالي دارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بگويم؟؟؟؟
بگويم؟؟؟؟
ديگر از پنجره ي اتاقم نمي توانم آسمان را ببينم...
معني حرفم را فقط خودت مي داني و بس.
+ نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 0:42  توسط فریده
|
شهادت حضرت فاطمه را به همه دوستداران آن بی بی دو عالم تسلیت میگویم

حضرت علی (ع) میفرمایند:
امّا اندوه من (در فقدان فاطمه) همیشگی است....
و ازاين پس، هر شب من، تا به سحر به بيداري خواهد گذشت.
+ نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 19:24  توسط فریده
|

من از نهایت شب حرف می زنم
من از نهایت تاریکی
و از نهایت شب حرف میزنم
اگر به خانه من آمدی برایم ای مهربان چراغ بیاور
و یک دریچه که از آن
به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 22:8  توسط فریده
|
یک پسر کوچک به یک ستاره نگاه کرد
و گریه را سر داد
ستاره گفت پسر چرا گریه میکنی؟
پسر گفت تو خیلی دور هستی
من هرگز قادر نخواهم بود تو را لمس کنم
ستاره گفت پسر من اگر هم اکنون در قلب تو نبودم
تو نمیتوانستی مرا ببینی....
همه چيز تموم شد.
مي دونستم.بالاخره دير يا زود اين لحظه مي رسيد.
تلخي اين لحظه رو هميشه حس مي كردم
هميشه لحظه خداحافظي رو جور ديگه اي تصور مي كردم.
ولي به خدا خيلي سخته لحظه اي كه براي خداحافظي هم جوابي نگيري
ديگه همه چيز تموم شد .
ولي بدون صداقتت رو باور داشتم و به درستي رفتارت ايمان داشتم.
همين باعث مي شد كه بيشتر جذب تو بشم.
ديگه نبايد خطاب به تو بنويسم. يعني فقط واصه دل خودم می نویسم.
فقط . . . بي خيال . . .
ولي براي اولين بار و آخرين بار مي خواستم بگم كه . . . . هيچي ولش كن.
خداحافظ
خداحافظ.........
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 13:15  توسط فریده
|

دعا می کنم بگو آمین...خدایا انکه در تنهاترین تنهاییم تنها گذاشت در تنها ترین تنهاییش تنها نزار
باز باران با ترانه***باز باران بي ترانه***گريه هايم عاشقانه***مي خورد بر سقف قلبم***ياد
ايام با تو بودن***مي زند سيلي به صورت***باورت شايد نباشد***مرده است قلبم ز
دستت***فكر آنكه با تو بودم***با تو بودم شاد بودم***توي دشت آن نگاهت***گم شدن
درخاطراتت...

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:34  توسط فریده
|

عاشق بودن تجربه تمامي احساسات بيرون عشق است ، و از نو بازگشت به عشق است عاشق
بودن تحمل رنج و درد و توانايي غلبه و از ياد بردن اين رنج و درد است عاشق بودن همان است
كه بداني ديگري هم همچون خودت كامل نيست ولي او را زيباترين ببيني عاشق بودن برپا ساختن
ستونهاي استوار بر بناي احساسات است احساساتي كه هر لحظه دلت را با دلش بيشتر پيوند
ميدهد...
عاشق بودن يعني....؟
عشق يعني غوطه خوردن بين موج*عشق يعني رد شدن از مرز اوج*عشق يعني از سپيده تا
سحر* عشق يعني پا نهادن در خطر*عشق يعني لحظه ي ديدار يار*عشق يعني دست در دست
روزگار* عشق يعني نغمه هاي هايده* عشق يعني رقص آب و آينه*عشق يعني عقل شد
مدهوش تو .عشق يعني مست در آغوش تو
آدم هاي سر به زير هرگز توي چاله نمي افتند اما هيچ وقتم آسمون آبي رو نمي بينن
+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 2:33  توسط فریده
|